تبليغاتX
دل نوشته ها

و اما عشق ...

روز اول با اولین برف سال همدیگر رو دیدن یه حسی گفت واسه هم درست شدن

چند روزبعد احساس می کردن بدون هم زندگی قابل تحمل نیست قلبشون اونقده

گرم بود که آتیش عشق سرمای زمستون رو واسشون هیچ کرده بود در واقع همه

سختی ها واسشون مثل آب خوردن بود.

شعرهای عاشقونه نوشته های شبونه بی قراری از دوری هم شده بود زندگی این

دو نفر به هر کسی میرسیدن همه میگفتن چرا زندگی واستون اینقده شیرین شده؟؟

روزای اول خیلی لفظ قلم با هم حرف می زدن یه خورده که گذشت اون اوایل جمله

عزیزم رو خیلی آروم و سریع به هم میگفتن تا مبادا طرف مقابل ناراحت بشه یا اینکه

نکنه اون برداشت بد داشته باشه. یه خورده که گذشت حرفایی به هم میزدن که تا

حالا هیچ عاشقی به معشوقش نمی گفت وقتی بهش میگفت عزیزم دوست دارم

انگار میخواست همه دنیا رو فداش کنه. وقتی می گفت سلام با چشماش میخواست

بوشه بارونش کنه.این وسط یه نفر خیلی ناراحت بود اونم کسی بود که از حسودی

به آدم از پیش معشوق هستی رانده شده بود.شیطان خیلی به اینا حسودی می کرد.

یه روز از اون روزایی که غیر از خداش هیچ کس نبود یه پسر سر راه دختر قرار گرفت

این پسر اولین جمله ای که به دختر گفت این بود:

- سلام عزیزم

دختر:(فقط نگاه میکنه)

- شما چقدر زیبا هستین

دختر: (یعنی چی ؟ چرا از این حرفا میزنه؟)

- چی شده خانوم خوشگله؟ نکنه شما حرف نمیزنید و فقط با چشماتون دل می برید؟

دختر: (چرا اینجوری میگه؟)

- ای بابا حداقل جواب سلام من رو بده مگه جواب سلام واجب نیست؟

دختر: سلام

- به به چه صدای نازی دارید. نکنه شما همون فرشته خدا هستی که میگن گم شده؟

چقدر میدی نگم کجا مخفی شدی؟

دختر: یه لبخند کوچیک میزنه

شیطان کم کم دل دختر رو میبره. حرف های عشق اولش کم کم رنگش رو از دست

میده و به جایی میرسه که میگه نه بابا اصلا اون پسره دوستم نداشت

این وسط یه دل شکسته میمونه با یه عشق پوشالی

پسر رفت ..... دختر هم رفت .....

دختر به دنبال شیطان

پسر به دنبال یه سر پناه

پسر قصه ما به یه دختر دیگه رسید که اونم همون شیطان بود

دختر با شیرین زبونی و قیافه نازش دل پسر رو برد ولی پسر دلش رو از دست شیطان

گرفت و رفت جایی که خودش باشه و خدای خودش.

- خدایا من توی این دنیا اول تو رو دارم و بعد از تو کسی رو داشتم که ازم گرفتن.

من با یه قلب شکسته ولی پر امید اومدم. منو ناامید بر نگردون

ای خدااااااااااااا ..........

یه صدا اومد که میگفت من تو رو به چیزی که میخوای میرسونم چونکه توی امتحان

عشق پیروز شدیتو با اینکه عشقت قراموشت کرد ولی دل به شیطان ندادی و از

دست اون پیش من اومدی. ولی اگه همون دفعه اول بالای سرت رو نگاه میکردی

میتونستی من رو ببینی و همونجا از من بخوای که اون رو واست نگه دارم

در هر صورت تو پیروز شدی چونکه خدا رو گذاشتی به جای تمام چیزایی که نداری

منم به تو چیزی رو میدهم که میدونم دلت واسش اونقده تنگ شده که گریه هم کم

میاره.

یکی بود یکی نبود اون که همیشه بود خدا بود اونایی که از این به بعد بودن

دوتا عاشق بودن اونی هم که پیش اینا نبود شیطان بود.

نوشته شده توسط باران در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 ساعت 10:29 | لينک ثابت |


سلام

خوبید؟

شرمنده که جواب نظراتتونو نمیدم.و همچنین واسه آپم بعضیا رو خبر نکردم.

چند وقته سرم خیلی شلوغه (واسه امتحانات)

انشاا... بعد از امتحانات از خجالت همتون در میام

تا اون موقع هم وبم تعطیله.

امیدوارم همتون موفق باشید.

نوشته شده توسط باران در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 17:19 | لينک ثابت |


چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری

 چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده

 چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی

 چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری

 چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه  مبارک

 

نوشته شده توسط باران در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 18:22 | لينک ثابت |


تو رو دوست ندارم   نه دوستت ندارم

اما...اما

نمی دونم چرا وقتی نیستی غصم می گیره

حسودیم می شه به اون آسمون آبی بالا سرت

هایی که واسه ی تو چشمک می زنن اون ستاره

حسود نیستم  به خدا من

نمی دونم چرا کارات همشون واسم قشنگن

نمی دونم چرا اونایی که دوسشون دارم مث تو نیستن؟

دوستت ندارم اما

 وقتی نیستی از همه چی متنفر می شم

باور کن دوستت ندارم

اما نمی دونم چرا چشای نازت

میاره آسمونو یادم

به دل ساده ی من حتی یه نیگای کوچولو هم نکرد حیف که هیشکی

حتی تو... اصلا می دونی باهام چیکار کردی؟

تو... مث همیشه بی خیال

من توقعام رو  زندونی می کنم توی یه پستوی تاریک

دیگه حتی ازت توقع راس گفتنو هم ندارم

می دونم که دیگه دوستت ندارم

اما نمی دونم چرا همه خندیدن بهم

منو دیده باشن؟!!! واااای نکنه

نکنه؟؟؟

آره دیدنم وقتی چشای خیسم رفتنتو با گریه تعقیب می کرد

نمی دونم چرا با اینکه اصلا دوستت نداشتم اما نگام به جاده خشکید؟

اما کی باورش می شه قصه ی دروغی نفرتمو؟

آره؛ بازم خودمو به خنگی زدم

ولی تو باور کن

که... که.......که 

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 17:0 | لينک ثابت |


بی تو میمیرم

اگه يه روز من مُردم و تو منو دوست داشتي پنج شنبه ها

بيا سرِ مزارم و گلِ سرخي رو روي قبرم بذار تا هميشه اون

گلي که بهت داده بودم رو به خاطرم بيارم ... ولي... اگه

تو مُردي ... من فقط يک بار ميام مزارِت .. ميام و اون دسته

گلِ سفيدِ مريم رو که با خون خودم سرخشون کردم ، برات

هديه ميکنم وعاشقانه کنارت جون ميدم تا بدوني هيچ وقت

تنها نیستی ......................

نوشته شده توسط باران در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 15:20 | لينک ثابت |